عکسهای تولد دو سالگی ات همراه با علت تاخیر!
به نام او دخترِ محبوبه ام...گُلِ دلم... فاطمه زهرای عزیزم... باید اول از همه، خودت و بعد این همه خاله های مهربان که به وبلاگت سر می زنند، عذر من رو بپذیرید! که دلیلم کاملا موجه است!! درس و دانشگاه و امتحان ها یک طرف... نی نی تازه ی کوچکولو هم یک طرف... و سرگرم کردن و مراقبت از تو طرفی دیگر... و البته با کمی چاشنی تنبلی!! همه و همه باعث این دیرنویسی های بنده و بعد هم رویش کاغذ پاره هایی در گوشه و کنار کلبه مان شد پر از شیرین زبانی های بانوی کوچک خانه! در هر حال باید یک وقت وسیـــــــــع، خداوند نصیبم کند تا بتوانم این همه بلبل زبانی هایت را که صفحه صفحه ی کتابهای درسی ام را کم و بیش پر کرده، در این دفتر مجازی ات ...
باز هم انتظار... و شکر خدا...
بانوی کوچک کتابخوان!
هو العلیم وقتی تو ثانیه به ثانیه بزرگتر می شوی و بانو تر... ، و من جا می مانم از این همه «قل هو الله» های تو... ، چه کنم که همه ی زندگیم پر نیست از صدای دلنشینت...؟! من که حالا درس می خوانم تا تو سالهایی دورتر، با افتخار بگویی: او، مادرم بود... پ.ن: ببخش مرا که این همه بی من می مانی، ولی دلم خوش است که وقتی پدرت کنار هر فروشگاهی، از تو می پرسد: چه میخواهی، بابا؟! تو در جواب فقط می گویی: کتاب میخام!!...و یا گاهی: مداد بیخر...!:) عکسها در ادامه ی مطلب مربوط به بیست ماهگی توست. برای مامان شب امتحانیت دعا کن، کوچولوی نازنینم... * این...
نویسنده :
مامان زنبق
8:28
غذای من!!
به نام خداوند با صدای بلند می گویم: ــ میشه من بعضی دخترها رو بخورم؟! با چهره ای کاملا جدی و با صدای کودکانه و شیرینت می گویی: ــ من که غذا نیستم!! :) ...
تکرار تو... بهشت من!
سلام. امروز روز تکرار من است در آفرينش... و تکرارها گاه بي نهايت شيرينند، مثل طعم خوش نمازهاي کودکانه ات... ت ولد دختر ارديبهشتي ام مبارک! دعا بفرماييد ان شاءالله بهشتي شود... ...
نویسنده :
مامان زنبق
19:37
بغض نوشت...
کاش مردم همه مي دانستند که فقط جاي آن چهره ی ملعونِ قديمي که از ديدن دختر، غضب آلود و غمين مي گشت، در آتش دوزخ نيست... ب لکه هر چهره که از ديدن او سرخ شود، و دل مادري از جنس لطيف را بشکند و درد به جانش ريزد، جايگاهش آنجاست...
اولین برف
سلام گلکم... ساعت حدود 7 و ربع ِ روز پنج شنبه 17 اسفند 91 صبح خواب بودم که پدرت از محل کارش یعنی مدرسه (گاهی وقتی من و تو خوابیم، بابایی میره سر کار و ما از خستگی شب و روز قبل از جامون تکون هم نمیخوریم!) تماس گرفت و گفت: اگه پرده رو نزنی کنار و از پنجره بیرون رو نگاه نکنی منظره ی خیلی قشنگی رو از دست میدی...حتما برو پشت پنجره رو تماشا کن...وقتی گوشی به دست پده رو کمی کنار زدم............خشکم زد و از شادی فریادی کشیدم: وای...برف! سپیدی برف چشمهام رو میزد... با کلی ذوق و شوق پرسیدم: فاطمه زهرا رو بیدار کنم، ببینه؟ تاحالا برف ندیده! شنیدم: آره...بیدارش کن! از خدا خواسته که زودتر برفها رو به تو نشون بدم با کمال بی رحمی اومدم بالای سرت و صد...
لبخندِ قندپهلو
قند در دلم آب می شود، وقتی می خندی... کاش دلم را قندانی کنی پر از لبخندهایت...نازنین ترینم! ...
نقاش باشی ِکوچولوی خونه ی ما
چند وقتی میشه که تو علاقمند شدی به نقاشی روی دیوارهای خونه! و با این علاقمندی هات من و بابات رو کلافه کردی بدجورررر!! طوری که عزا گرفتیم برای پاکسازی دیوارهای منزل برای خونه تکونی عید... ما هم رفتیم از خان دایی جانِ معمارت، دو تا ورق بزرگ نقشه کشی که نمیخواست به صورت کمکهای بلاعوض گرفتیم که بچسبونیم به دیوار و دیگه یاد بگیری روی اونها نقاشی بکشی نه روی خود دیوار! اما چندان فایده ای نداشت و تو دست بردار نبودی که نبودی...تا اینکه... بنده، مبنی بر نکته*ی ذکر شده در پاورقی، و نیز ترس از مدادرنگی های که با در دست گرفتنشون هی می دویدی و من فقط حرص میخوردم و دلم شور میزد که وای! نخوره زمین...، چهارشنبه ی هفته ی پیش رفتم برای علیا حضرت یک ب...














