استعداد درخشان!
جمعه بود که میخواستیم بریم خونه ی مامان جون(مامانِ بابایی تو). مانتوی مشکیم رو پوشیدم با کلی ذوق و شوق... - حدود دو هفته پیش بود یه دفعه به این فکر افتادم که من این همه وزن کم کردم، حدود 14 کیلو -7 کیلو از اون موقع که تو به دنیا اومدی و بعد 7 کیلو پس از اون قرصهای لعنتی اشتهاآور...- بذار ببینم لباسهام اندازه ام شده یا نه...؟! (همون لباسهایی که به جز بعضیهاشون -علی رغم حرفای مامان بزرگت مبنی بر ثوابهای بخشندگی و در کنارش حرفای ناامیدکننده که دیگه به اون سایز برنمیگردی و ...- همه رو نگه داشته بودم برای روز آرزوهام! برای شاید هام...برای ای کاش هام...برای دلم...) رفتم سراغشون و همه رو که اصلا اون روزها به تنم نمیرفت، پوشیدم!!و...










